مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

86

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

را ، به صورت كرونولوژيك ، مىتوان بازشناخت و بىشباهت به « علائم الظهور » منسوب به شاه نعمت الله ولى نيست كه پس از ظهور هر واقعه بيتى بر آن افزوده شده و « گذشته » به « مىبينم » در آينده تبديل گرديده است . البته همان‌طور كه يادآور شدم هسته‌هاى يهودى و سامى اين نشوريّات بسيار مهم است و در تورات و ديگر آثار مكتوب قوم يهود تفاصيل آنها را بايد ديد . با اين همه اين فصل يكى از خواندنىترين فصول كتاب است و به لحاظ شكل‌گيرى تاريخى « نشوريّات » در اسلام و تمدن ايران عصر اسلامى داراى كمال اهميّت است . آنچه در باب « دجّال » و « بازگشت مسيح » و « خروج دابّة الأرض » و « دخان » و « يأجوج و مأجوج » و گروه‌هاى آنان « منسك » و « تأويل » و « تدريس » ياد مىكند و نيز « خروج حبشه » و « فقدان مكه » و « بادى كه روح اهل ايمان را قبض مىكند » و « ارتفاع قرآن » و « نفخ‌هاى سه‌گانهء صور » و توصيف « صور » و اينكه با هر نفخه‌اى چه حوادثى روى مىدهد ، تا هنگامى كه « رستاخيز » آشكار شود . آنگاه در باب كيفيت « حشر » و آنچه پيشينگان در باب پايان جهان گفته‌اند به تفصيل سخن مىگويد و فصل را به پايان مىبرد و بار ديگر هجومى بر گروه ملحدان و « معطّلهء دهريّه » مىبرد كه اين حرفها را يا قبول ندارند يا آن را تأويل مىكنند . در فصل دهم مؤلف وارد مباحث تاريخ مىشود و به تواريخ انبيا و ملل قديم مىپردازد ، از جمله آراى ايرانيان در مورد نبوت زردشت و نبوت به آفريد و سه پيامبرى كه پس از زردشت در ميان آنان ظهور كرده‌اند . بعد وارد به نقل آراى حرّانيان در باب نبوّات مىشود و مىگويد اينان برآنند كه پيامبران خداى را شمارى نيست ولى مشهوران ايشان عبارت‌اند از « ارانى » و « اغثاذيمون » و « هرمس » و « سولن » جدّ مادرى افلاطن . سپس مىگويد بعضى از پيشينگان به نبوّت افلاطن و سقراط و ارسطاطاليس عقيده داشته‌اند و آنان برآنند كه نبوت علم است و عمل . سپس اشاره‌اى مىكند به عقايد اهل هند در باب نبوّات و جمعى از پيامبران و مذاهب ايشان را نام مىبرد از قبيل « بهابود » كه بهادبوديان پيروان اويند و « شب » كه كابليّه پيروان اويند و « رامان » كه رامانيه امّت اويند و « راون » كه راونيّه پيروان اويند و « ناشد » كه ناشديّه پيروان اويند و « مهادر » و مهادريّه . در باب ثنويّه مىگويد اينان به نبوّت ابن ديصان و ابن شاكر و ابن ابى العوجاء و بابك خرّمى عقيده دارند و برآنند كه زمين هيچ‌گاه از پيامبرى تهى نيست . سپس به داستان يك يك پيامبران از آدم تا خاتم مىپردازد . در باب ادريس مىگويد كه او همان اخنوخ است و يونانيان نام او را « هرمس » مىدانند و در تفسير « و رفعناه مكانا عليّا » ( 19 : 57 ) مىگويد تا روزگار او فرشتگان با آدميان در تماس بودند و رفت و آمد داشتند ، چون روزگار خوشيها و نيكيها بود ، پس يك بار فرشتهء خورشيد از ادريس اجازهء ديدار خواست و او اجازت داد و ادريس از وى خواست تا او را به آسمان ببرد تا در آنجا با فرشتگان به عبادت خداى بپردازد و خداى او را به آسمان چهارم برد . و چندين داستان ديگر در اين باب نقل مىكند و مىگويد هوشنگ قبل از ادريس بوده است